زيرِ صفر شده بوديم، از دهه ي سوم زندگيمان مي كاهيديم ،دختر بچه هاي مو پركلاغي شايد،همان ها كه دوچرخه بازيشان را كرده اند سير زير باران و پاي لختشان هم  زخم و زيل شده و فقط تفنگ آب پاشمان كم بود و چون به خرخره رسيد خيالي اينگونه روسري را برداشته چمبله متكايي كرديم  سرمان بند شود كه زيرِ آفتابِ ظهر خوابيده ايم خيس خيس،تنهامان از لايه هاي خودي به سوي غير خودي ها  مانتو و پيرهن و مخلفات ناگزير هم نم داده بود روي چمن، كه خود چمن ليچ آب بودنش كفايت مي كرد براي گل بازي تا آخر شبش ابعاد چندش رو داريد كه، نه ولي آفتابي كه از آن ماست همان مذكور است كه تاول نشانده به تن ظهر ... بعله ... چه ملس مي چسبد دلتان نخواد  و خب هي از زندگي گند حرف زديم و بلند بلند  بلبل باغ شديم به ها ها ها خنده و نشستيم آن لقمه خنديدگي گنده هه يك وقت نپرد گلومان سياهمان كند و ختم به خيري شود جوانمرگي با قيافه ي ريسه رفته، نشستيم و به گنديش خنديديم  به رفته ها و نيامده ها ، به تمام ِ عزلتها و بغض ها، به رنج به خون مردگي شكستن به اون نااميدي هاي حرام لحظه، نه از اين غش غش الكي ها  و هيچ كس،هيچ كس نمي فهميد من چه پروانه ام، اصلا از اون كفتر سفيدا كه به پايشان جز خوش خبري بسته نشده  و هيچ كس نمي شد كه بداند كه چه زندگي اي زيرِ پوستِ شيري ام دارد قلقل مي كند و هيچ كس شعور اين را نداشت كه بدركد من چقدر داشتم از زندگي مي مردم...