آن روز تمام راه  باران باريد  من هم خيس اشك و چشمانم از سخت زدگي خيره ماند چون تكه اي از مجسمه ي الهه ي خشم، گيره ي موهايم باز شد، شره ي آتش شده بود تار به تارش  به هم چسبيده از انعقاد تنش باران وآن چه در من گر گرفته بودبه داغي خيس مي شد، ريخت همه شان توي كمرم و شدم مايه ي متلك، بعضي مردها را كه مي شناسي؟؟تمام راه گريه كردم، شدم يك تنه آسماني كردن با تك سرفه هاي هق هق و آن گونه هاي  دشتِ گلهاي وحشي كه خيس مي شد بي لحظه اي خشكي، هاري ِ غمي در سينه ام راه چشم را مي خواست  مرا مي كند، مي كشيد،  ... تمام راه باران مي باريد ... من مي باريدم و فحشت مي دادم  نه، كارت با لعن ها ساخته نمي شد،از من سيلي مي خوردي و چاقوهاي دسته زنجاني، سلاح سرد زخمهاي عاشقانه تر مي زند، تمام راه... و وقتي پشت در خانه رسيدم ...  كشتمت.