در هم تنیدگی یعنی یه هفتم مهری هست که آدم با خودش می گوید" وخداوند هفتم مهر را آفرید" که هفت بیایان جنون مانده بیخ ِ تاریخش و هفت شانه سپردن است به هق هق ِ پس خش خش های پاییز و هفت در به روبرو و هفت پله به عشق  و هفت هزار سال از تن ِمن سر برآوردن ،هفت آسمان دل به تنگی نشسته  ... و هفت و هفت... که من را ریز ریز در هول ِ آغوش می اندازد  که بی هیچ ذره ای جسمی شدن بغلتم همه ش و... خب می بینی بازی تقویم رو؟ گاهی هفتم مهر را گردن ِ سه شنبه می اندازد...