دارم شبیه او می شوم، یا اینطور بوده ام حالا مجاورتمان عبانم کرده؟این را نمی دانم ... این را حالا حالاها نمی توان بفهمم، اما شبیه او شده ام انگار ... کم می گویم مثل خودش ،مثلا از من بپرسد امروز خوش گذشت فلان جا؟به همین خوب بودِ کم بسنده می کنم ، دیگر از عطسه ها و خوشمزگی هایم تعریف نمی کنم یا از شکل خیابانی که توش بودیم و سوخاری ای که بی نظیر بود و من نوشیدنی گازدار نخوردم،نمی خورم ... فقط می گویم خوب بود، مثل خودش که یک هفته دو دخترک را مهمان داشت و من تصاویر خیلی کمی از آنها در اختیار گرفتم، نه فهمیدم چه شکلی هستند و نه فهمیدم چطور ساعات را باهم می گذراندند، فقط دانستم یک شبی قرمه سبزی پخته اندو هر روز تقریبا می روند بیرون و شب آخر هم شام یک جای فلانی بوده اند که خوش گذشته و اینها برای ذهن داستان سرای من خیلی کم است، در بضاعت من نیست انقدر کم و خب اینجور آدمی است، هیچ اتفاقی برایش آنقدر مفصل نیست تا برای من ، یک هفته ی با آن دختران بودن را نهایتن یک جمله می داند که همین بود، خوب بود، قرمه سبزی خوردیم و با اینکه تو نبودی و این غمگینم می کرد ولی سعی کردم خوش بگذرد و بعدش هم که رفتند تنهایی با شیوه ای جدید آمد سراغم ... همین؟من اما اگر در چنان وضعی بودم از لبخند گوشه ی لب گرفته تا نوع خوابیدنشان و وسواس خرید کردن هایشان هم ماجرا داشتم و کتاب ... حالا ولی می گویم خوب بود،بد نبود،گذشت دیگر، ... یک موقع ها حس می کنم لای این کم گویی هایم یک جور انتقام نرم خوابیده است ... حس می کنم دارم کم حرفی می کنم تا بترسانمش از جزییات ندانسته و می ترسد هم ... او مرا می شناسد که روایت می کنم طوماری و لغت های کوتاه نامعلوم آشفته اش می کند ... می ترسد و می گوید تو خوبی؟کجای چه چیز اتفاقی افتاده؟برایم حرف بزن ... ولی من حرف نمی زنم، آنقدر کم حرف می زنم تا داستان های او را هم بخوانم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳۹۰ ساعت ۹:۴۶ ب.ظ توسط صراحي
|