دهانم بوی دوستت دارم نمی دهد ... شهر را بیش از پیش دوست دارم... در امروز زندگی نمی کنم ... چیزهای زیادی از من در گذشته از بین رفته است و ازین رو معتاد خاطراتم ... خاطره ها ... لحظه به لحظه اش دارد تمامم می کند ... اگر چیزی نباشد که گذشته ها را یادم بیاورد خواهم مرد ... این را می دانم ... خیابان های این شهر می شود معشوقم در این گاه ها ... آه خیابانها، چقدر خاطرتان را می خواهم با تمام قصه هایی که از من در دل دارید ...آسفالتهایی که مرا دیده اید، درختهایی که یادتان می آید مرا ... آدم هایی که قدمت دارند هم حسابشان جداست ... آنها که روزهایت را دیده اند، دردهایت را شنیده و پوست انداختن هایت را نظاره داشته اند ، این آدم های زندگی چه جادویی دارند از خود، ازتمام انچه بر سرت آمده، چه نقش هایی در هر نگاهشان مانده است و چه نیاز گنگی است که باشند همیشه، که گاهی بیایند بنشینند و نگاهت بکنند و در آغوشت بگیرند، تکه تکه هایت را دارند به دوش و حالت را به می کند این دارندگی شان، که چه هوایی است وقتی وجودشان را داری، انگار همه چیز مثل سابق است، انگار امروز آن آینده ای نیست که فکرش را نمی کردی، وقتی آن آدم ها هستند داری در دنیای خودت زندگی می کنی و قسمت جان داری از خاطرات تمام شده دارد بیخ گوشت نفس می کشد و این یعنی یک چیزهایی هنوز تمام نشده ...تمام نمی شود ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۸:۴۳ ب.ظ توسط صراحي
|