تصویرت را باز کردم از نگاه کردنت سیر نمی شوم و این خیلی غم انگیز است، برای آخرین بار هم ندیدمت و تو وقتی زنگم زدی که توی پاریس بودی برای همیشه و من گریه می کردم، آه ماجرای عاشقانه ی آرام من در آن خانه ی کوچک جمهوری، آخرین بارمان توی همان خانه بودیم، پاییز بود و غروب، توی بغلت نشسته بودم و به خودم می بالیدم که اینهمه دوستم داری و تو چانه ام را می بوسیدی ، دوست دختر آن دوست سیاسی ات که بهمن می کشید و بعدازظهرها به ما می پیوست چقدر دلش به حالم می سوخت که تو من به این زیبایی را داری و اینهمه بی بندوباری، نمی دانست می دانم، آرامش و متانت و خوش خلقی ام را درک نمی کرد وقتی راپورتت را بهم می داد و نمی توانست ببیند چه دلخواه به آغوشت می خزم و چه وقیح می بوسی ام، من اما همه چیز را می دانستم، از راه می رسیدم،لباس هایم را می کندم روی مبل ولو می شدم، سیگارم را روشن می کردم و تو می آمدی سر روی سینه ام می گذاشتی و شروع می کردی به اعتراف، که دیشب را بالاخره با آن دختر روس که خیلی خاطرت را می خواسته خوابیده ای، که فلانی را دلت خواسته است و ... و تهش هم سرت را برمی گردانده ای به چانه ی من، به گلوگاه من و می افتادی در دامم  ... خوشم می آمد می گفتی برای منِ زن باره تنها زنی که برای همیشه کافیمه تویی و قه قهه سر می دادم، توی بغلت ولو می شدم و تو التماس می کردی که گوش کنمت، که ببینمت، که بیشتر در آغوشت مکث کنم، شب آخر توی ماشینت نامجو گوش می دادیم و من تمام زیبایی ات را نگاه می کردم، ریش روشنت، چشمان گیرایت، دهان خواستنی ات و می دانستم می روم ،می دانستم آخرین باری است که داریم توی خیابان شهر گشت می زنیم و تو می گویی اسیرمی و من هیچ نمی گویم، می دانستم و می خواستم همینطوری که هست و خیلی هم خوب هست تمام شود، من رفتم، بعدترش هم تو رفتی فرانسه فیلمسازی بخوانی و من بشوم قهرمان فیلم هایت، گاه گاهی با  هم حرف می زنیم ،مثل پیشین مثل همان لحظه های در آغوش، مثل همان شیرینی های بعد از هر بوسه، زندگی جدید مرا قبول نمی کنی، می گویی ول کن بیا پیش من کارت را درست می کنم، اینجا آواز بخوانی و برای همیشه پیشم بمانی، اصلا نمی بینی چه اتفاقی افتاده و من هم اذیتت نمی کنم، حرفش را نمی زنم، مثل قبل نیستی، انگار که دوریم مراعاتم را می کنی، از آن مراعات های بی معنا، باورم نمی شود این همه ماه را با کسی نبوده باشی، اصلا نباید اینجوری باشد، من توی اینجوری را نمی شناسم، یک باری که حواست نیست بلوف می زنم و می بینم با خیلی ها بودی، برایم تعریف می کنی که با یه فرانسوی، یه دورگه، یه آلمانی، یه روس  یه ... تک تکشان را تعریف می کنی، نگاهت می کنم، خیره ی دهان دلخواهتم، محو چشمان وحشی ات و برای اولین بار یک حالی می شوم، یک حالی که نمی شناسمش، بدنم منقبض می شود و دلم می خواهد بالا بیاورم، بغضم می گیرد و دلم می خواهد بزنمت، با تمام وجود دلم می خواهد بزنمت، می گویی ناراحت شدی؟می گویم نه و گوش می دهم، می گویی عشق نبود یک رابطه ی غریزی صرف و تشریحش می کنی و ربطش می دهی به من که با تو عشق داشتم و ناکام ماندم و ازم می پرسی چرا خودت رو از من دریغ کردی وقتی اینهمه نزدیک بودیم و خواستنی؟، داری همینجور حرف می زنی و من اما خاطرم می رود توی همان خانه ی کوچک جمهوری ، دارم آرایش می کنم و تو نشسته ای و هوس برانگیز نگاهم می کنی، می رقصم و می خندی، روسری ام را سر می کنم ،گردنم را می بوسی و در بسته می شود ...