زمان در ماشین ایستاده بود ...من زمان را دیدم که ایستاد و خودم که دیگر نفس نمی کشیدم ... نمی خواستم ببینی مرا ... حرف نمی زدیم ... بعد که گریه ام گرفت گذاشتم که گریه کنم و زمان شروع کرد مقابلم از هم پاشیدن، چند سال نوری شد آن لحظه که دویدی از فاصله ی سی سانتی تا ببوسیم ... من آن شب را تا صبح کنار رادیاتور سیگار کشیدم و تو سال ها بود که رفته بودی