جمعه را گذاشتم برای اینکه یک کمی خرت و پرت ها را ببرم خانه ام بگذارم ... تمام مجله های دهه ی چهل و پنجاه و ویژه نامه ی جشن دوهزاروپانصدسالگی شاهنشاهی را هم برداشتم، خیلی چیزهایی را که بابا جمع کرده دارم می برم خانه ی خودم و به خودم منتقلش می کنم، این عکس بزرگ عروسی پدربزرگ مادر بزرگم را هم شامل می شود که مال شصت سال پیش است و رو به انهدام، می خواهم ازشان نگهداری کنم، دلم محکم تر است پیش من باشند، توی ترافیک صدر نشسته ایم، باید تا الان رسیده باشیم که نرسیده ایم، از کنار مدرسه ها و مسجدها که می گذریم نگاه نمی کنم ببینم چقدر آمده اند رای بدهند، چون حالم بد می شود، عقم می گیرد، وسط غرغرهایم می گوید ماشین جلویی را نگاه کن، می بینم پشتش زده مگر صدایی قشنگ تر از صدای شجریان هم هست ؟بعد خوشم می آید، می گویم بیا ما هم پشت ماشینمان ازینا بنویسیم، می گوید نازی، عزیزم این تبلیغات روحانیه که دقت هم کنی اگه یه وقتی عکسش هم پایین هست و رنگ بنفش کاغذ هم تورو راهنمایی می کنه و بعد به عمق گول بودن من در باب انتخابات پی می برد، صالح می گوید چی نوشته ؟بخون؟، می گویم نوشته مگر صدایی قشنگتر از صدای شجریان هست؟، می گوید آره بوچلی، می گویم پاشو برو زیرش بنویس و هارهار می خندیم، رسیدیم خانه، رفتم همه ی کتاب هایم را ریختم توی کمد، یک اتاق کامل کتاب داریم، یک اتاق کامل کاغذ و دست نوشته،یک اتاق کامل مجله و اینا ، یک اتاق کامل سی دی و فیلم و ازین جهات اتاق کم است برایمان، یک اتاق را گذاشته ایم بخوابیم و یکی باقی مانده را او می خواهد اتاق طراحی کند، من اتاق ضبط، او می خواهد اتاق لم دادن داستان خواندنش کند، من اتاق آواز خواندنم ، می روم توی آشپزخانه گاز و فر را آورده اند دستی به سر فر می کشم شاید یک روزی تویش کیک بپزم و صالح مشوقم باشد حتما، ظرف ها را از توی کابینت می کشم بیرون و باز وسواس می گیرم که این بشقاب های مشکی رنگش می رود خیلی زود، بعد خودم را دلداری می دهم که فرانسه ی اصل است و اصلا خودم اینجوری سفید مشکی دوست داشتم و به جهنم، تا شب میمانیم، موقع برگشت هم ترافیک است، توی میدون گاردیها جمعند،انتخابات امسال هیچ حال و انگیزه و روزنه و جای اندیشه ای برای من نداشت ،هیچ هیچ بود ،بیهودگی تام بود ،تا حدی که نامزدها را هم به زور می دانستم چه کسانی هستند، انقدرکه اخبارش را و حرفش را برای خودم دور از دسترس گذاشته بودم، تاجاییکه دوست داشتنی ترین دایی ام، قهرمان دوران کودکی ام که کاندید شورا بود ازم خواست برای تبلیغات و فیلان کمکش کنم به هر صورت و داستانی شده پاپس کشیدم و معذرت هم نخواستم، انتخابات تمام شد، توی بالکن خانه ایستادم و فریاد شادی و پایکوبی مردم را نگاه کردم، نمی فهمیدمشان، من دلایل کسانی که رفتند و به هرکی رای دادند نفهمیدم و بیشتر به نظرم دلیل نبودند و توجیه بودند و حالا دلیل شادی مردم را نمی فهمم که شانس دوباره به دروغ و زور و دیکتاتوری دادن شادی ندارد، که اینجا هیچ اصلاحاتی معنا ندارد و این هم جز نامی برای فریب عوام و امیدورای نخبگان نیست، این را چهارسال پیش شیرفهم شده ایم دیگر و جایش همه جایمان هم مانده،قهرمان کودکی ام هم رفت توی شورا برای اینکه راستگویی کند و مصلح باشد و من به همه ی این برای اینکه ها می خندم، توی بالکن می نشینم و توی صدای یاحسین میرحسین سیگار دود می کنم و به این تکرارناگوار چشم می دوزم، به قتل های زنجیره ای دوباره، کوی دانشگاه دوباره و هشتادوهشت هایی که در راهند ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۷:۵۴ ب.ظ توسط صراحي
|