در پست و بلند بام وزشی انسانی بود.نفس بود.هوا بود. اصلا فراموش می شد که بام پناهی است برای"آدمی که از باران و آفتاب بیم دارد".روی بام،همیشه "پابرهنه" بودم. "پابرهنگی"نعمتی بود که از دست رفت.کفش،ته مانده ی تلاش آدمی است در راه انکار هبوط.تمثیلی از غم دورماندگی از بهشت. در کفش چیزی شیطانی است. همهمه ای است میان  مکالمه ی سالم زمین و پا. " من اغلب پابرهنه بودم".و روی بام،همیشه زیر پا،زبری کاهگل جواهر بود. ترنم زبر بود.(حالا که می نویسم زبری آن روزهای کاهگل پایم را غلغلک می دهد.)تن بام زیر پا می تپید.بالا می رفتم،پایین می آمدم،روی برآمدگیهای دلپذیر می نشستم و سر می خوردم. پشت بام تکه ای از ... بود.در حرکاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود. زندگی نگاهم می کرد و گیجی شیرین بود.

سهراب سپهری

اطاق آبی