برگی افتاد و پاییز شد
درختی مرد و زمستان آمد
نه زیر باران رفتم
نه پای سپردم
به خلوت خشخش خوانی برگ ها
نه تن پوشاندم از سوز
از آن ناجوانمردانه سردی ای
که می گفت شاعر
و نه گلویی تر کردم به چایی گرم
در یک عصر تنگ و تاریک
که برف تا روی مچ لمیده
و کافه شلوغ است و آدم تنها
رفتم روی آن پل مجهول
سیگاری کشیدم
و ماشین ها را شمردم
که می رفتند و دیگر نمی آمدند
در من انتظاری هم نبود
از آن دست که جوانه باشد و بهار
فصل هایم
یکی یکی گم شد
یکی یکی کم شد
و همچنان ماشین هایی بودند
که می رفتند و دیگر بازنمی گشتند
"ساکت"
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۴۵ ب.ظ توسط صراحي
|