برگی افتاد و پاییز شد

درختی مرد و زمستان آمد

نه زیر باران رفتم

نه پای سپردم

به خلوت خشخش خوانی برگ ها

نه تن پوشاندم از سوز

از آن ناجوانمردانه سردی ای

که می گفت شاعر

و نه گلویی تر کردم به چایی گرم

در یک عصر تنگ و تاریک

که برف تا روی مچ لمیده

و کافه شلوغ است و آدم تنها

رفتم روی آن پل مجهول

سیگاری کشیدم

 و ماشین ها را شمردم

که می رفتند و دیگر نمی آمدند

در من انتظاری هم نبود

از آن دست که جوانه باشد و بهار

فصل هایم

یکی یکی گم شد

یکی یکی کم شد

و همچنان ماشین هایی بودند

که می رفتند و دیگر بازنمی گشتند

"ساکت"