حالم شاد بود و بی قرار، از آن جور بی قراریهای خوش طعم، دم درش که رسیدم زودتر از وقتِ قرار بود، یکدفعه اضطراب افتاد به جانم، دلم سیگار می خواست و نمی توانست که بخواهد، احساس کردم که همین لحظه را باید یک کسی می بود که دستش را بگیرم، فشار دهم، بگویم فشارم بده اضطرابم را بچلان ،نبود، خیابانی که ایستاده بودم توش ساکت و بی رفت و آمد و بیگانه بود، دل آدم را تنگ می کرد و غصه دار، احساس کردم بی اندازه تنهایم، بی اندازه ،علی که زنگ زد گفتم من اینجام و چقدر حس کرده ام تنهایم الان و گفت آرام باشم، گفت که نشسته در اتاق تاریک دارد دعا می کند از پسش بربیایم و مطمئنم کرد که من کلا از پس همه چیز برمی آیم، گفتم علی دلم می خواهد برایش دشتی بخوانم، بیدگلی، اصلا بدجور افتاده به جانم که بگویم "مرا خود با تو سری در میان هست" و بعد علی خودش را زد که نکن دختر جان ، اصفهان را که مسلطی بخوان، یک ماه هست کله مان را فشرده ایم به اصفهان نزن له کن خب ،گفتم نه علی، فکر می کنم هیچ چیز آماده نکرده ام، می خواهم بی هوا باشم، یک چیزی که الان آمده کنجم دشتی است، حال الانم دشتی است، ساعتِ قرار شد، قلبم تند تند نمی زد، آسانسور که رسید طبقه ی او اضطرابم هم می رفت به فنا، در را که باز کرد، تا دیدمش با آن خنده ی بشاش، خیالم راحت شد،خیالم خیلی راحت شد، انگار که چندسال هست دوستیم ازقدرِ رفتار نزدیکش، اولش با گپ بودیم، ته مانده دل دل کردنم را نیز موقع چای نوشیدن گرفت، همانموقع که گرم نگاهم می کرد و جمله می ساخت که اصلا احساس ناراحتی نکنم، مطمئن ترم کرد که انقدر دوست هستیم که می توانم حتی روی همین مبل کمی لم بدهم، خستگیم در شود، بعد او برود کارهایش را بکند، من خستگیم آمد بیرون بیاید به من بیاموزد، داشتم ولی از اشتیاق می مردم، محو بودم و می شنیدمش، نتوانستم تحمل کنم حتی و وسط یک سری حرفها، یهو صدایش یاد مولانا انداختم و گفتم چه کردی با مولانا حواست بود اصلا؟، بعد یک کم درباره ی اپرا حرف زدم، دلم پر بود خب، دلم می خواست فقط خودم آن موقع از اپرا حرف بزنم،خوب و حوصله دار و سربه زیر گوش داد، یک جور فروتنی بکر هم داشت در خود که لذیذ بود، دوست داشتی هی به فروتنی وادارش کنی کیفش را ببری، درو دیوارش را نگاه می کردم و هی کشف و هی کیف و هی ذوق، روی میزش کتاب قیصرامین پور بود، یعنی که داشته هم قیصر می خوانده بعد که چشمم را آنورتر چرخاندم عکس داریوش رفیعی هم دیدم و برق از نگاهم پرید و او داشت با همان صدای مولانا یک چیزهایی می گفت، نگاهش کردم و چون دست و بالم بسته بود با چشمهایم محکم بغلش کردم به عنوان جایزه ی اینکه چشمم روی دیوارش چرخیده داریوش رفیعی را دیده، بعد من هنوز از گپ زدن سیر نشده بودم ،ولی باید کلاس را شروع می کردیم مسلما، من همان دشتی که دلم خواسته بود خواندم، سختم بودها، ولی به هر جان کندنی که بود خواندم و بعدش فهمیدم که من به طور کلی در تمام این مدتی که می خوانده ام با صدای اصلیم نمی خوانده ام، بلکه هی ذره ذره صدای بینوایم را می دزدیده ام و ما همان اول به هم قول دادیم که من دیگر دست به دزدیدن صدایم نزنم و هرموقع که لازم شد یک کم بدزدمش، بعد او از نت داد زد، من هم پشت بندش با آن صدای اصلیم که بیچاره داشت تازه سر به دنیا می آورد داد زدم، او داد می زد و من در دل قربان داد زدنش می رفتم، اصلا بعضیها همه ش هم داد بزنند خیلی قشنگ است ، در نت ها حرکت می کردیم، که من یک جا دادم خیلی قشنگ و صاف و شق و رق شد و او گفت اینجای صدات خیلی درخشانه و من حال خر کیف کرده ای را داشتم که خوشحال بود اینها دارد ضبط می شود، برود خانه هی می زند گوش می کند به درخشندگی، همینجور که دستم را گرفته بود و می چرخاندم بین نت ها خوشحالی هم می کرد که سریع یاد می گیرم و اعصابش را خرد نمی کنم ، داد زدن هامان که تمام شد درباره ی وسعت صدایم حرف زد، انقدر پرمحتوا و خوب بود که مجال گنجاندن در این مختصر خط ها نیست که و قرار شد تمرین کنم زیاد که صدایم نلرزد، نیفتد، نمیرد،بعدش من آدمی بودم که اساسی خوشحال است، آمده بودم بیرون درحالیکه سرتاپایم درنوعی شیفتگی غلتیده بود،بال را هم درآورده بودم با اینکه نمی توانستم پرواز کنم، خودم را دوست داشتم، از آن اول بارها که آمده بودم سرم را ساییده بودم به شانه ام و محکم فشرده بودمش و گفته بودمش که مرسی که هستی، هیچ کس قرار نبود دنبالم بیاید، همینجور تنها راه افتادم به قدم زدن، در آن تاریکی خلوت، با لبخند خیلی گشادی که هم به لبم بود هم به دلم و دادهایی که می زدم و رقصی که می کردم در این میانه و کله ای که داغ بود...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱:۲۱ ب.ظ توسط صراحي
|